خداحافظی

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم

تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم

دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود

مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم

آن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهات

در یکی نامه محال است که تحریر کنم

با سر زلف تو مجموع پریشانی خود

کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم

آن زمان کارزوی دیدن جانم باشد

در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم

گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد

دین و دل را همه دربازم و توفیر کنم

دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی

من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم

نیست امید صلاحی ز فساد حافظ

چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم

عشق را گوهر ز کانی دیگر است




عطار نیشابوری


عشق را گوهر ز کانی دیگر است


مرغ عشق از آشیانی دیگر است


هرکه با جان عشق بازد این خطاست


عشق بازیدن ز جانی دیگر است


عاشقی بس خوش جهانی است ای پسر


وان جهان را آسمانی دیگر است


کی کند عاشق نگاهی در جهان


زانکه عاشق را جهانی دیگر است


در نیابد کس زبان عاشقان


زانکه عاشق را زبانی دیگر است


کس نداند مرد عاشق را ولیک


هر گروهی را گمانی دیگر است


نیست عاشق را به یک موضع قرار


هر زمانی در مکانی دیگر است


نی خطا گفتم برون است از مکان


لامکان او را نشانی دیگر است


گرچه عاشق خود در اینجا در میان است


جای دیگر در میانی دیگر است


جوهر عطار در سودای عشق


گویی از بحری و کانی دیگر است


عطار