تبليغاتX
بشنو این نی - كسى كه همواره جهان به مراد او مى‏گردد

 

  بهلول بيك مرد الهى مى‏رسد و از او مى‏پرسد: در چه حالى؟ مرا هم از حالت خود آگاه كن. آن مرد الهى مى‏گويد: شما از حال كسى مى‏پرسيد كه همواره جهان به مراد او مى‏گردد، اين است حال من.

گفت بهلول آن يكى درويش را              چونى اى درويش واقف كن مرا

گفت چون باشد كسى كه جاودان           بر مراد او رود كار جهان‏

سيل و جوها بر مراد او روند                 اختران ز آن سان كه خواهد آن شوند

 

  بهلول مى‏گويد: اى مرد الهى، راست مى‏گويى از شكوه وحشت و قيافه تو پيداست. تو همان شخصى كه مى‏گويى، بلكه صد مرتبه بالاتر، ولى براى من هم چگونگى و علت اين حالت شگفت انگيز روحى را روشن كن، تا مردم با فضل هم از دل و جان اين وضع را كه توصيف كردى بپذيرند.

گفت اى شه راست گفتى همچنين             در فر و سيماى تو پيداست اين‏

اين و صد چندينى اى صادق و ليك            شرح كن اين را بيان كن نيك نيك‏

 

  اگر گوينده كامل سفره حقايق را باز كند هر گونه غذا در سفره او پيدا خواهد شد، تا هيچ مهمانى بى‏غذا نماند و هر كس خوراك شايسته خود را بخورد. مانند قرآن ،عام مى‏توانند غذاى روح خود را از آن هفت بطن در يابند.

ناطق كامل چو خوان باشى بود               خوانش پر هر گونه‏ى آشى بود

كه نماند هيچ مهمان بى‏نوا                    هر كسى يابد غذاى خود جدا

همچو قرآن كه به معنى هفت توست        خاص را و عام را مطعم در اوست‏

 

  آن مرد الهى گفت: اين مسئله پيش عموم مردم يقينى است كه هستى پيرو امر الهى است، هيچ برگى بدون قضا و حكم آن خداوند بزرگ بر زمين نمى‏فتد. او خدايى است كه تا به غذا دستور ورود به گلو ندهد، لقمه‏اى بگلو وارد نمى‏گردد. جنبش و فعاليت تمايلات و مى‏خواهم‏ها كه زمام امور آدمى را به دست گرفته‏اند در مقابل امر آن خداى بى‏نياز رام و تسليم‏اند. بدون فرمان ازلى نافذ خداوند، امكان ندارد كه ذره‏اى در زمين‏ها و آسمان‏ها بحركت در آيد و يا چرخى بگردش آيد. كيست كه بتواند همه برگهاى درختان را بشمارد؟ هيچ كس، زيرا-  بى‏نهايت در گفتگوى محدود هرگز نمى‏گنجد. به طور خلاصه بگويم، هيچ كارى بجز با امر پروردگار صورت نمى‏گيرد. وقتى كه قضاى حق مورد رضاى بنده‏اش قرار گرفت، در مقابل تمام فرمان‏هاى حق مانند يك بنده ناچيز مقهور اراده او مى‏گردد. اين بندگى را از راه تكلف و با انگيزه مزد و پاداش به دست نمى‏آورد، بلكه طبيعت حيوانى خود را از دست داده طبع جديدى به دست آورده است كه به مقام واقعى بندگى نائل آمده است، او ديگر زندگى را براى خود نمى‏خواهد، بلكه به حكم خداوند بى‏نظير است. در هر جا دستور ازلى الهى راهى را معين كرده است، چه زندگى و چه مرگ، آن راه را خواهد رفت. زندگى او براى خداست، نه براى به دست آوردن گنج، مرگ او از اشتياق به خداست نه از ترس رنج و بيمارى. ايمان و عباداتش انگيزه‏اى جز دريافت شايستگى خدا به ايمان و پرستش چيز ديگرى نيست، او براى رسيدن به بهشت و درختان و جويبارهاى بهشتى كارى نمى‏كند چنان كه ترك كفر و معاصى براى او، انگيزه‏اى جز وجه اللَّه الاعظم ندارد، ترس از آتش نمى‏تواند محرك او به بر كنارى از كفر و معصيت بوده باشد.

بهر يزدان مى‏زيد نى بهر گنج              بهر يزدان مى‏مرد نه از خوف و رنج‏

هست ايمانش براى خواست او             نه براى جنت و اشجار و جو

ترك كفرش هم براى حق بود             نه ز بيم آن كه در آتش رود

 

  اين حال را نه با رياضت و جستجو به دست آورده است، بلكه خوى و طبيعت او به چنين مقامى گام گذاشته است خنده او موقعى است كه در مقابل قضاى الهى رضا و تسليم را مانند حلواى شكرين مى‏چشد. آيا بنده‏اى كه باين حال روحى با عظمت نائل شود، جهان به امر و فرمان او نمى‏گردد؟ بنا بر اين به چه علت دعا و زارى كند و از خدا بخواهد كه قضا را از او بر گرداند؟

اين چنين آمد ز اصل آن خوى او             نه رياضت نه به جست و جوى او

آن گهان خندد كه او بيند رضا                همچو حلواى شكر او را قضا

بنده‏اى كش خوى و خلقت اين بود           نه جهان بر امر و فرمانش رود

پس چرا لابه كند او يا دعا                     كه بگردان اى خداوند اين قضا

مرگ او و مرگ فرزندان او                     بهر حق پيشش چو حلوا در گلو

نزع فرزندان بر آن با وفا                        چون قطايف پيش شيخ بى‏نوا

پس چرا گويد دعا الا مگر                      در دعا بيند رضاى دادگر

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/03/31ساعت توسط نی |