بهلول بيك مرد الهى مىرسد و از او مىپرسد: در چه حالى؟ مرا هم از حالت خود آگاه كن. آن مرد الهى مىگويد: شما از حال كسى مىپرسيد كه همواره جهان به مراد او مىگردد، اين است حال من.
گفت بهلول آن يكى درويش را چونى اى درويش واقف كن مرا
گفت چون باشد كسى كه جاودان بر مراد او رود كار جهان
سيل و جوها بر مراد او روند اختران ز آن سان كه خواهد آن شوند
بهلول مىگويد: اى مرد الهى، راست مىگويى از شكوه وحشت و قيافه تو پيداست. تو همان شخصى كه مىگويى، بلكه صد مرتبه بالاتر، ولى براى من هم چگونگى و علت اين حالت شگفت انگيز روحى را روشن كن، تا مردم با فضل هم از دل و جان اين وضع را كه توصيف كردى بپذيرند.
گفت اى شه راست گفتى همچنين در فر و سيماى تو پيداست اين
اين و صد چندينى اى صادق و ليك شرح كن اين را بيان كن نيك نيك
اگر گوينده كامل سفره حقايق را باز كند هر گونه غذا در سفره او پيدا خواهد شد، تا هيچ مهمانى بىغذا نماند و هر كس خوراك شايسته خود را بخورد. مانند قرآن ،عام مىتوانند غذاى روح خود را از آن هفت بطن در يابند.
ناطق كامل چو خوان باشى بود خوانش پر هر گونهى آشى بود
كه نماند هيچ مهمان بىنوا هر كسى يابد غذاى خود جدا
همچو قرآن كه به معنى هفت توست خاص را و عام را مطعم در اوست
آن مرد الهى گفت: اين مسئله پيش عموم مردم يقينى است كه هستى پيرو امر الهى است، هيچ برگى بدون قضا و حكم آن خداوند بزرگ بر زمين نمىفتد. او خدايى است كه تا به غذا دستور ورود به گلو ندهد، لقمهاى بگلو وارد نمىگردد. جنبش و فعاليت تمايلات و مىخواهمها كه زمام امور آدمى را به دست گرفتهاند در مقابل امر آن خداى بىنياز رام و تسليماند. بدون فرمان ازلى نافذ خداوند، امكان ندارد كه ذرهاى در زمينها و آسمانها بحركت در آيد و يا چرخى بگردش آيد. كيست كه بتواند همه برگهاى درختان را بشمارد؟ هيچ كس، زيرا- بىنهايت در گفتگوى محدود هرگز نمىگنجد. به طور خلاصه بگويم، هيچ كارى بجز با امر پروردگار صورت نمىگيرد. وقتى كه قضاى حق مورد رضاى بندهاش قرار گرفت، در مقابل تمام فرمانهاى حق مانند يك بنده ناچيز مقهور اراده او مىگردد. اين بندگى را از راه تكلف و با انگيزه مزد و پاداش به دست نمىآورد، بلكه طبيعت حيوانى خود را از دست داده طبع جديدى به دست آورده است كه به مقام واقعى بندگى نائل آمده است، او ديگر زندگى را براى خود نمىخواهد، بلكه به حكم خداوند بىنظير است. در هر جا دستور ازلى الهى راهى را معين كرده است، چه زندگى و چه مرگ، آن راه را خواهد رفت. زندگى او براى خداست، نه براى به دست آوردن گنج، مرگ او از اشتياق به خداست نه از ترس رنج و بيمارى. ايمان و عباداتش انگيزهاى جز دريافت شايستگى خدا به ايمان و پرستش چيز ديگرى نيست، او براى رسيدن به بهشت و درختان و جويبارهاى بهشتى كارى نمىكند چنان كه ترك كفر و معاصى براى او، انگيزهاى جز وجه اللَّه الاعظم ندارد، ترس از آتش نمىتواند محرك او به بر كنارى از كفر و معصيت بوده باشد.
بهر يزدان مىزيد نى بهر گنج بهر يزدان مىمرد نه از خوف و رنج
هست ايمانش براى خواست او نه براى جنت و اشجار و جو
ترك كفرش هم براى حق بود نه ز بيم آن كه در آتش رود
اين حال را نه با رياضت و جستجو به دست آورده است، بلكه خوى و طبيعت او به چنين مقامى گام گذاشته است خنده او موقعى است كه در مقابل قضاى الهى رضا و تسليم را مانند حلواى شكرين مىچشد. آيا بندهاى كه باين حال روحى با عظمت نائل شود، جهان به امر و فرمان او نمىگردد؟ بنا بر اين به چه علت دعا و زارى كند و از خدا بخواهد كه قضا را از او بر گرداند؟
اين چنين آمد ز اصل آن خوى او نه رياضت نه به جست و جوى او
آن گهان خندد كه او بيند رضا همچو حلواى شكر او را قضا
بندهاى كش خوى و خلقت اين بود نه جهان بر امر و فرمانش رود
پس چرا لابه كند او يا دعا كه بگردان اى خداوند اين قضا
مرگ او و مرگ فرزندان او بهر حق پيشش چو حلوا در گلو
نزع فرزندان بر آن با وفا چون قطايف پيش شيخ بىنوا
پس چرا گويد دعا الا مگر در دعا بيند رضاى دادگر