تبليغاتX
بشنو این نی - معما ترس

 

اين هم يك معماى ناگشودنى كه گام‏هاى مثبت ما براى فرار از منفى‏هاى ما است.

 

  خداوند با حكمت بالغه خود قدرتمندى را مانند كشتى نجات در مقابل طوفان‏ها قرار مى‏دهد. او از حرص و اشتياق به مقام و خود خواهى پيكارها مى‏كند، مقصود او آن نيست كه خلق خدا در آسايش و ايمنى زندگى كنند، بلكه منظورش آن است كه ملكش پا بر جا بماند.

 

پادشاهى را خدا كشتى كند               تا به حرص خويش بر صفها زند

قصد شه آن نه كه خلق ايمن شوند       قصدش آن كه ملك گردد پاى بند

 

  گاو مزرعه در كشتگاه مى‏دود و قصدش اين است كه از زخم ضربه صاحب مزرعه خلاص شود، نه اين كه آبى را بكشد يا كنجد را بسايد و روغنش را در بياورد. آرى گاو با شتاب مى‏دود و مى‏رود، ولى از ترس زخم صاحبش، نه اين كه كشيدن گردونه و رخت و بار را هدف گيرى كرده باشد.

 

آن خر آسى مى‏دود قصدش خلاص        تا بيابد او ز زخم آن دم مناص‏

قصد او آن نه كه آبى بر كشد               يا كه كنجد را بدان روغن كند

گاو بشتابد ز بيم زخم سخت                نه براى بردن گردون و رخت‏

ليك دادش حق چنين خوف وجع          تا مصالح حاصل آيد در تبع‏

 

  اين از حكمت الهى است كه چنين ترسى را به گاو داده است، تا به پيروى آن ترس مصالح مردم براه بيافتد

  بدين ترتيب هر كاسبى در دكانش براى سود خود نشيند، نه براى اصلاح

 

همچنان هر كاسبى اندر دكان           بهر خود كوشد نه اصلاح جهان‏

هر يكى بر درد جويد مرهمى            در تبع قايم شده زين عالمى‏

 

   هر كسى مرهم به درد خود مى‏جويد و به پيروى آن مرهم جوئى امور عالم تنظيم مى‏گردد.

حق تعالى ستون بقاى اين دنيا را از ترس و هراس پى ريزى و بر همين اساس هر جاندار از ترس خود را به كار وا مى‏دارد. سپاس خداى را كه ترس را معمار اصلاح روى زمين نموده است.

 

حق ستون اين جهان از ترس ساخت       هر يكى از ترس جان در كار باخت‏

حمد ايزد را كه ترسى را چنين            كرد او معمار اصلاح زمين‏

 

  شگفتا، مردم اين همه از نيك و بدهاى خارج از خود مى‏ترسند، ولى ترسى و باكى از خود ندارند كه بدانند حركات و سكناتشان به كدامين عامل مستند است، آيا درد و فرار از ضرر و خود خواهى است كه آنان را به تكاپو در زندگى وادار مى‏سازد، يا همه اين امور وسايلى هستند و عامل اصلى خدا است؟ بلى عامل اصلى خداوند است-

 

پس حقيقت بر همه حاكم كسى است             كه قريب است او اگر محسوس نيست‏

 

  او خدايى است كه ديده بانى او در كمينگاه هستى براى مغز و قلب تو قابل دريافت است، نه محسوس خانه اين حواس كوته بين. آن حس والا كه حق را مى‏توان با او ديد از محصولات جهان طبيعت نيست، بلكه از آن جهان بالاتر است،

 

هست او محسوس اندر مكمنى                    ليك محسوس حس اين خانه نى‏

آن حسى كه حق بر آن حس مظهر است       نيست حس اين جهان آن ديگر است‏

 

  آن خدايى كه كالبد مادى بدن را مظهر روح نمود و كشتى را براق معراج نوح، هم آن خداوند عين كشتى را خوى طوفانى مى‏دهد.

  اگر درست بيانديشى، هر لحظه در غم و شادى‏هايت طوفانى دارى و كشتيى. اگر ديدگانت از ديدن اين طوفانها و كشتى‏ها ناتوان است، در لرزش‏هاى همه اجزاى موجوديتت بنگر.

اگر چه انسان‏هاى بى‏خيالى هستند كه ترس محركشان را با چشم‏بينند، ولى ترسى را كه از خيالات گونه گون، درون آنان را فرا مى‏گيرد، در مى‏يابند.

  مثل اينان مانند آن كور است كه آدم جلف و مستى به او مشتى مى‏زند و چون همزمان با آن مشت زدن شترى هم بانگ بر آورده بود، كور همان مشت را به شتر مستند مى‏دارد و مى‏گويد: شتر بوده است كه به او لگد انداخته است، زيرا آيينه‏اى كه واقعيات را به نابينا نشان مى‏دهد، گوش او است نه ديدگانش.

  نابينا احتمال ديگرى هم مى‏دهد و مى‏گويد: نه خير، آن چه به من خورد سنگ بود و شايد هم اين سنگ از قبه‏اى بود كه با صدا به طرف من آمد.

 

چون نبيند اصل ترسش را عيون            ترس دارد از خيال گونه گون‏

مشت بر اعمى زند يك جلف مست         كور پندارد لگد زن اشتر است‏

ز انكه آن دم بانك اشتر مى‏شنيد           كور را گوش است آيينه، نه ديد

باز گويد كور نه اين سنگ بود               يا مگر از قبه‏اى پر طنگ بود

اين نبود و او نبود و آن نبود                 آن كه او ترس آفريد اينها نمود

ترس و لرزه باشد از غيرى يقين             هيچ كس از خود نترسد اى حزين‏

 

  اين بى‏نوا نمى‏داند كه همواره ترس و لرز از عوامل بيرون از ذات است، زيرا هيچ كس از خويشتن هراسى بدل راه نمى‏دهد.

تفسیر مثنوی ( محمد تقی جعفری)

متن شعر:

 http://rira.ir/rira/php/?page=view&mod=classicpoems&obj=poem&id=11958&q=%D8%AA%D8%B1%D8%B3

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/03/14ساعت توسط نی |