اين هم يك معماى ناگشودنى كه گامهاى مثبت ما براى فرار از منفىهاى ما است.
خداوند با حكمت بالغه خود قدرتمندى را مانند كشتى نجات در مقابل طوفانها قرار مىدهد. او از حرص و اشتياق به مقام و خود خواهى پيكارها مىكند، مقصود او آن نيست كه خلق خدا در آسايش و ايمنى زندگى كنند، بلكه منظورش آن است كه ملكش پا بر جا بماند.
پادشاهى را خدا كشتى كند تا به حرص خويش بر صفها زند
قصد شه آن نه كه خلق ايمن شوند قصدش آن كه ملك گردد پاى بند
گاو مزرعه در كشتگاه مىدود و قصدش اين است كه از زخم ضربه صاحب مزرعه خلاص شود، نه اين كه آبى را بكشد يا كنجد را بسايد و روغنش را در بياورد. آرى گاو با شتاب مىدود و مىرود، ولى از ترس زخم صاحبش، نه اين كه كشيدن گردونه و رخت و بار را هدف گيرى كرده باشد.
آن خر آسى مىدود قصدش خلاص تا بيابد او ز زخم آن دم مناص
قصد او آن نه كه آبى بر كشد يا كه كنجد را بدان روغن كند
گاو بشتابد ز بيم زخم سخت نه براى بردن گردون و رخت
ليك دادش حق چنين خوف وجع تا مصالح حاصل آيد در تبع
اين از حكمت الهى است كه چنين ترسى را به گاو داده است، تا به پيروى آن ترس مصالح مردم براه بيافتد
بدين ترتيب هر كاسبى در دكانش براى سود خود نشيند، نه براى اصلاح
همچنان هر كاسبى اندر دكان بهر خود كوشد نه اصلاح جهان
هر يكى بر درد جويد مرهمى در تبع قايم شده زين عالمى
هر كسى مرهم به درد خود مىجويد و به پيروى آن مرهم جوئى امور عالم تنظيم مىگردد.
حق تعالى ستون بقاى اين دنيا را از ترس و هراس پى ريزى و بر همين اساس هر جاندار از ترس خود را به كار وا مىدارد. سپاس خداى را كه ترس را معمار اصلاح روى زمين نموده است.
حق ستون اين جهان از ترس ساخت هر يكى از ترس جان در كار باخت
حمد ايزد را كه ترسى را چنين كرد او معمار اصلاح زمين
شگفتا، مردم اين همه از نيك و بدهاى خارج از خود مىترسند، ولى ترسى و باكى از خود ندارند كه بدانند حركات و سكناتشان به كدامين عامل مستند است، آيا درد و فرار از ضرر و خود خواهى است كه آنان را به تكاپو در زندگى وادار مىسازد، يا همه اين امور وسايلى هستند و عامل اصلى خدا است؟ بلى عامل اصلى خداوند است-
پس حقيقت بر همه حاكم كسى است كه قريب است او اگر محسوس نيست
او خدايى است كه ديده بانى او در كمينگاه هستى براى مغز و قلب تو قابل دريافت است، نه محسوس خانه اين حواس كوته بين. آن حس والا كه حق را مىتوان با او ديد از محصولات جهان طبيعت نيست، بلكه از آن جهان بالاتر است،
هست او محسوس اندر مكمنى ليك محسوس حس اين خانه نى
آن حسى كه حق بر آن حس مظهر است نيست حس اين جهان آن ديگر است
آن خدايى كه كالبد مادى بدن را مظهر روح نمود و كشتى را براق معراج نوح، هم آن خداوند عين كشتى را خوى طوفانى مىدهد.
اگر درست بيانديشى، هر لحظه در غم و شادىهايت طوفانى دارى و كشتيى. اگر ديدگانت از ديدن اين طوفانها و كشتىها ناتوان است، در لرزشهاى همه اجزاى موجوديتت بنگر.
اگر چه انسانهاى بىخيالى هستند كه ترس محركشان را با چشمبينند، ولى ترسى را كه از خيالات گونه گون، درون آنان را فرا مىگيرد، در مىيابند.
مثل اينان مانند آن كور است كه آدم جلف و مستى به او مشتى مىزند و چون همزمان با آن مشت زدن شترى هم بانگ بر آورده بود، كور همان مشت را به شتر مستند مىدارد و مىگويد: شتر بوده است كه به او لگد انداخته است، زيرا آيينهاى كه واقعيات را به نابينا نشان مىدهد، گوش او است نه ديدگانش.
نابينا احتمال ديگرى هم مىدهد و مىگويد: نه خير، آن چه به من خورد سنگ بود و شايد هم اين سنگ از قبهاى بود كه با صدا به طرف من آمد.
چون نبيند اصل ترسش را عيون ترس دارد از خيال گونه گون
مشت بر اعمى زند يك جلف مست كور پندارد لگد زن اشتر است
ز انكه آن دم بانك اشتر مىشنيد كور را گوش است آيينه، نه ديد
باز گويد كور نه اين سنگ بود يا مگر از قبهاى پر طنگ بود
اين نبود و او نبود و آن نبود آن كه او ترس آفريد اينها نمود
ترس و لرزه باشد از غيرى يقين هيچ كس از خود نترسد اى حزين
اين بىنوا نمىداند كه همواره ترس و لرز از عوامل بيرون از ذات است، زيرا هيچ كس از خويشتن هراسى بدل راه نمىدهد.
تفسیر مثنوی ( محمد تقی جعفری)
متن شعر:
http://rira.ir/rira/php/?page=view&mod=classicpoems&obj=poem&id=11958&q=%D8%AA%D8%B1%D8%B3